محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى

520

آثار عجم ( فارسى )

چشمم از عكس سيه زلف تو شد اشك‌آلود * آرى آب آورد آن چشم كه در وى شده دود جان بفرمود مرا تا به لبت سودم لب * زان زيانم چه خوش آمد كه ز پى بودش سود گرچه جان در طلب لعل تو فرسود ، ولى * دلم آسود ، لبم تا به لب لعل تو سود نه تو گفتى كه ز حُسن من و مهر دل تو * كم شود خطّ مهم را به سياهى اندود ؟ حاش للّه كه ز حُسن تو و مهر دل من * كم نشد بَلكِم از آن مهرگيا ، مهر افزود پاى بر خاك نهادى و مرا ، مردم چشم * غرقه در خون شد از اين غم كه چرا خاك نبود از نسيم سحرم وه چه خوش آمد كه ز لطف * از سر زلف تو و از دل من عقده گشود پيش گفتار تو « فرصت » همه گوش آمد و چشم * بگشا لب كه نباشد به از اين گفت و شنود « 1 » مىكشان را زند اين بانگ بهر صبح ، خروس * كه « صبوح ار ندهد دست هزاران افسوس » ريز در جام ز بط اى بت طاووس خرام * زان شرابى كه بود سرخ‌تر از چشم خروس

--> - باز آى كه بىتو خاطر افسرده شود * و از آمدنت غم از دلم برده شود آهسته سخن گوى كه ترسم ز سخن * لعل لبت از نازكى آزرده شود ايضا : اقبال سيه‌روى به صد استعجال * رفت از عقب آن مه خورشيد جمال برگشت چو بخت من به دست خالى * ديگر چه توان كرد كه برگشت اقبال ( 1 ) . ايضا : گفتم خود را رها ز دستت كردم * حفظ دل و دين ز چشم مستت كردم گفتا بگذار دعوى ديندارى * من آن صنمم كه بت‌پرستت كردم